تدریس در دانشگاه پودمانى علی آباد کتول !
یکى بود یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
حکایت کرده اند که روزى روزگارى در ولایت دور دست چوپانی زندگی می کرد که زندگی خوبی داشت ولی مثل بقیه انسانها از زندگیش راضی نبود .
یک روز تصمیم گرفت چوپانی را رها کرده و به شهر برود تا زندگی تازه ای را شروع کند . رفت و رفت تا به یک مدرسه غیرانتفاعى رسید!
وارد شد از او پرسیدند : «دوست دارى با سواد شوی ؟»
گفت: «بلی.»
گفتند: «فلان مبلغ شهریه به این حساب بریز و بیا.» ریخت و آمد! و بعد از چهار سال و بصورت جهشی دیپلم گرفت !!
پس از گرفتن دیپلم به او گفتند: «
آیا دوست داری لیسانس هم بگیری ؟
پرسید :
«این لیسانس چى هست؟»
گفتند: « این مدرکى است که دلالت دارد بر فضل و دانش و برترى تو بر دیگران و اگر این مدرک را داشته باشى، هماى دولت و سعادت بر سرت خواهد نشست و پشت میز مى نشینى و زندگی راختی خواهی داشت و به مال و منال فراوان هم خواهی رسید...»
گفت: «بلی، دوست دارم.»
پس در کنکور دانشگاه آزاد شرکت کرد و همین جوری الله بختگی و با شیر و خط انداختن تست ها را زده و بدون اینکه زحمتی بکشد قبول شد و شهریه دادبسرعت ! لیسانس گرفت.
گفتند: بیا ارشد و دکترا هم بگیر و کار را یکسره کن !
حالا این ارشد و دکترا را چگونه باید گرفت ؟
گفتند خیلی راحت
«کافی است سر کیسه را شل کنی و شهریه اى بدهى و دو سه سالی دندان بر جگر بگذارى، دکترا هم مى توانى گرفت.»
داد و گذاشت و گرفت ! ( شهریه و وقت و مدرک را عرض می کنم !)
بعد از اخذ دکترا هر جا بدنیال کار گشت و هر چه بیشتر تلاش کرد کمتر موفق شد تا بالاخره با هزار واسطه و دلال بازی بعنوان هیات علمی در همان دانشگاه پودمانى علی آباد کتول بکار گرفته شد با یک دهم حقوق چوپانی *
..................م.ت 15 خرداد ماه 1396
*این داستان تماماً ساختگی بود و واقعیت ندارد !
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی